تبليغاتX
روزهای بی خاطره

روزهای بی خاطره

سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست

سلاااااااااااااااااااااااااااااام

                                                  من اومدم

بعد ۸ ماه دوری از همه دوستای گلم .

کنکور رو دادم خووب بود ولی خیلی سخت بووود .

توقع ام از خودم بیشتر ارز اینا بود ولی بی انصافا خیلی سخت داده بوودن .

تو درسای عمومی وقت کم اوردم ولی اختصاصی ها چون خیلی خیلی خیلی سخت بوود

 تا دلت بخواد اضافه وقت داشتم .

در رکل راضیم خیلی نسبت به کنکور پارسال اوکی تر بووود خیلی .

ولی کلید سوالات رو که دیدم خووب زده بوودم یعنی انتظار یه رتبه ی تقریبا خووب را دارم .

چون ۱۲ ماه وقت گذاشتم ۱۲ تا که کم نیست تمام فکر ذهنم تو این مدت درسو کنکور بوده.

شمام دعا کنید خوووب بشه رتبه ام که حد اقل یه رشته ی درست و درمون قبووول شم .

خووب یه کوچولو هم رو کم کنی دیگه اره راستش قرار رتبه ی داداشم رو بزنم .

ببینم چی بشه پس خیلی خیلی دعام کنیدددددددددددد    

                                            دوستون دارم با تمام وجود

 

 

همواره از این تسلسل تاریخ ترسیده ایم

از تکرارهای پیاپی ؛ از امیدهای محتوم به کودتا

از کودتاهای منتج به سرکوب ؛ از سرکوبهای منتهی به انقلاب

از انقلابهای مختوم به استبداد ؛ و دوباره امید و دوباره کودتا و ...

... و همواره آهی حسرت وار از نهادمان برآمد که آه چقدر تجربه !

و به راستی بایست تاریخمان چه اندازه از تجربه انبان شود تا

در این حلقۀ تکرار ؛ در این ورطۀ ابطال

نلغزیم و نیفتیم .

+ نوشته شده در  جمعه 18 تیر1389ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

سلام

اینجا هوا بارونیه انجا رو نمیدونم.

منم خوبم خیلی .

جشنم خوب بود همون چیزی که از قبل فکرشو میکردم .

از همه ممنونم به خاطر لطفشون .

از این به بعد دیگه نمیام نت چون مشغول درسام هستم .

باید بیشتر بخونم بیشتر وقت بزارم .

تا اون روز که نتیجه درس خوندن هام رو ببینم خداحافظ .

 

 

راستی:
این روزها به اندازه تمام دلتنگی هایم

میخواهم شاعر شوم..!

مرا که میشناسی؟

میدانی که بی هراس از شکستن ایستاده ام در این  

تند باد.

یادت هست قرار بود شاعر شوم

و تو...

چه زود مرا شاعر کردی.

تنهایم در این انبوه کاغذ پاره ها.

شعرم را میگویم.

بی آنکه وسوسه تو و افکارت شوم

راستی:

خلاصه ات کرده ام در انتهای شعر، بی وزن و بی

قافیه جایی که حتی احساس هم نشوی.

میدانم ..!

میدانم که میدانی میگذرد حتی بدون

تو..!

امــــا فراق تو را آه نمی کشم ..!امروز

روز هوای پاک است.


بـــــی روح تهی شده است ،خالی ازبـــاور..!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

جشن تولد عزیزکم

سلام .

فردا جشن تولد هستی .

دلم برا یه جشن درست و حسابی توپ لک زده بوووووود.

اولین جشنی که لباسم از قبل حاضره .

اوین جشنی که میدونم چی باید هدیه باید .

اینها همه اش به لطف اون دوست دوست داشتنیم که لباس و هدیه به سلیقه ی اون بود .

+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

بدون شرح

سلام

سلام به روزهايي كه نديدمتان .

اين روزها سعي ميكنم دختر حرف گوش كني باشم .

از اونايي كه ميگن چشم هر چي شما بگين.


"يه نفر يه جا يه داستان يه دوست داشتنن "

بعد از چند مدت دوري تازي داري ميري ببينيش خيلي دلتنگشي پس راه ميفتي.

اولين تاكسي كه ترمز ميزنه سوار ميشي .

دم ايستگاه كه ميرسي دست ميكني كه كرايه رو بدي ولي اونجاست

كه ميفهمي از حول حليم افتادي تو ديگ.

از بس عجله داشتي كوله ات رو تو جا كفشي خونه جا گذاشتي .

راننده هم از تو اينه ميبيني كه تو داري دست تو جيبتميكني

بنده خدا ميگه نه من مسافر كش نيستم ديدم حالا حالا ها اوتوبوس نميدم

گفتم برسونمت تو هم كلي تشكر ميكني .

ميري كه به قطار برسي ولي با كدوم بليت

كلي جيب مانتو وشلوارت رونگاه ميكني خدا كمكت ميكن يه صد تومني و يه

دويست تومني پاره پوره پيدا ميشه سريع دست به كار ميشي كه برسي

مجبور ميشي صادقيه بموني

زنگ ميزني بهش ميگي خودشو برسونه اونجا اونم بدون هيچ سوالي مياد

لاغر شده خيلي اولش كلي تو رو مسخره ميكنه

و شلخته خطابت ميكنه و بعد با هم راه ميفتيد 

سعي ميكني يه مسيري رو واسه قدم زدن انتخاب كني

چون هوا عجيب خوبه از هفت تير كه مياي بالا ديگه از تا كسي خبري نيست

چون قرار گذاشتي قدم بزني

بازم شكايت ميكنه از دوري از اينكه تنهاست از اينكه خسته شده

از اين وضع تو سعي ميكني هيچي نگي چون حرفي برا گفتن نداري .

حواست نيست كجايي سرت رو كه بالا مياري ميبيني

پارك لاله اي باورت نميشه اين همه راه رو قدم زده باشي .

بهت ميگه نيمكت هميشگي تو هم در جوابش ميگي كدوم هميشگي ما كه زياد

باهم نيومديم اينجا اين بار چهارم . و اونم باز شكايت ميكنه

از اين كه دوريم از اينكه دير به دير با هميم گوشيش زنگ ميخوره

و اونم هي قطع ميكنه ميگم جواب بده ببين كيه ميگي كسي نيست مامان .

ميگم چرا جواب نميدي بازم حرصش ميگيره وميگه چون داره از من مي خواد

كه نهار رو برم خونه من دوس دارم با هم بشيم تنها .

تو با خودت ميگي چه فكرايي داره ميكنه . 

گوشيش رو ميگري ومجبورش میکنی  تلفن مامانش رو جواب بده

به ساعت نگاه ميكني ميبيني از نهار خوردنم كلي گذشته

ميخواي بري بر خلاف ميليت خداحافظي كني ولي شاكي ميشه .

ازت مي خواد بموني سرشو ميچرخونه و به زمين خيره  ميشه

و به تو ميگه ميدوني چند وقت  دلم برا يه نهار دونفر تنگ شده

بود ميدوني چند وقت كه نتونستم باهات نهار بخورم

سعي ميكني توضيح بدي ولي به هيچ صراطي مستقيم نيست .

تو هم بر ميگردي بهش ميگي" چشم هر چي تو بگي"

اونم كلي ذوق ميكنه همون اطراف نهار رو ميخورين و بعدش هم با هم ميريد خريد

تا تو خونه برا غيبت صبح تا شبت يه دليل داشته باشي .

شب تا اخرين ايستگاه نزديك به خونه همراهت .

و بعد موقع خداحافظي بهش ميگي همي قرضهاي امروز رو تو يادم ميمونه

واونم كوتاه نمياد و ميگه ميدوني كه اوضاع بي پوليه سعي كن سريع برش گردوني

به رسم هميشگي دستش رو بالا مياره و چشاش رو محكم فشار ميده

و از دور براي اخرين بار تو رو ميبوسه .




+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

سلام

 

اینم هستی خواهر زاده شیطون من

           خوبم تو هم خوب باش

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

نصف یکی از روزام

سلام

با صدای زنگ گوشی از خواب میپری

پسر داییت

جا میخوره از اینکه توگوشی خونه ابجیت رو جواب دادی

میگه تو که الان باید خونه باشی و درس بخونی .

تو هم میگی شماهم باید سر کار باشی ولی نیستی و خونه ای .

در جوابت مبگه خوب کار پیش میاد دیگه .

تو هم میگی خوب برا منم کار پیش میاد .

میزنه زیر خنده

ولی کوتاه نمیاد و میگه چه کاری واجب تر از درس برا تو .

 تو هم میبینی دست بردار نیست بر میگردی بهش میگی

چهار روز همه مسکن بخوری بری اندسکوپی سونو 

هزار ازامایش جور واجور بدی ودکتر مرضت رو نفهمه

 فکر کنم یه کم یه ذره از درس واجب تر باشه مگه نه؟

معذرت می خواد و حال و احوال میکنه

 و مثل هزار تا دوست و اشنا که خیلی به قول خودشون دلشون فکر

برات ارزوی صحت میکنه و میپرسه که

تا اخر هفته میری خو نتون یا نه اخه قرار بیان اونجا خونتون

خداحافظی میکنه

یه نگاه به ساعت میندازی

عقربه ها یازده رو نشون میدن .

یادت میاد که تا نیم ساعت دیگه سرویس میاد

 که هستی (خواهر زاده ات)رو ببره مدرسه

 اخه این هفته ظهر بیدارش میکنی راهی مدرسه میشه

تو هم میری صبحانه بخوری که قرص و دواهات رو بخوری

بعدشم یه پیانو اروم میزاری و دراز میکشی میبینی فایده نداره

میای یه سر به وبلاگت میزنی که خیلی وقت بهش سر نزدی

و مینویس از نصف یه روز که این جوری برات گذشت

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن !

سردرد !

بی خوابی .

دوستی که اصرار داره خانوم دانشجو بشم !

راهنما و مشاوره که می خواد به لجن ته جوی خیابون هم بخندم .

مامانی که نمیتونم پیشش باشم و نمیتونم ازش دور .

کتابی که از بس خوندمش همه اش از بر شدم .

چشایی که نمی خوام هیچ وقت به چشمم بیفته .

روشن فکری که داره فکر میکنه من دارم چرند مینویسم البته شاید ...

ترس !

ترس!

ترس!

 و بازم ترس ...

چش غره های بابام .

نامهربونی های ادمای اطرافم .

خوبیهایی که میکنم ولی ...

دل نازکیم .

خوبم تو هم خوب باش .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

سلام

فردا تولد رضاست .

از ۷تا ۱۱.

نمیدونم چی خوشحالش میکنه.

نمیدونم چی براش بگیرم.

نمیدونم چی بپوشم .

۵مهر تولد باباست باید برا اونم یه چیزی بگیرم .

خوبم تو هم خوب باش .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

زندگي

از غروب هاي جمعه بيزارم  بيزار بيزار .

اره انگار همين جمعه بود كه باز كافر شدم

كه باز قهرم گرفته بود و با خدا قهر شدم  مثل اون موقع ها كه باهاش قهر ميكردم

مثل اون موقع ها كه زرتشت مي خوندم و هي يه ريز به خدا ناسزا ميگفتم

و مراعات هيچكس و هيچكي رو نميكردم .

با اين وجود بازم خدا رو شكر . خدا رو شكر برا خاطر اين همه بدبختي يا شايدم خوشبختي نميدونم

برا خاپر اين همه خستگي برا خاطر اين همه غم برا خاطر...

الان همه فكر ميكنيد كه غرور ورم داشته و خدا و تمام اعتقادات كشك هااااا  .

نه به خدا نه اين جوريام نيست

به جون خودم راضي ام تو به يه زندگي اروم تو يه روستاي كوچيك كوچيك كوچيك به اندازه دلم .

يه جا كه ادم هاش اين جوري نباشن يه جا كه بوي خاكش ارامش بخش باشه

اداماش صادق باشت دو رو نباشن يك رنگ يك رنگ.

مه اينكه ادماي اينجا بدن ها نه خوبن خيلي نه اينكه از خونمون بيزارم هاااااااا  نه اصلا .

حالا فكر ميكنين توقع ام زياد نه به خدا .

تو يه جاي خوبم ولي هر كس خوب رو يه جور تعريف ميكنه .

يه زندگي ايده ال داريم برا ابجي داداش برا همه ولي من نه

 بازم ميگم هر كس ايده ال رو يه چيزي تعربف ميكنه . خوب منم حق دارم ندارم

 هااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

براي دوستاي خوبم

سلام

اين پست قرار دوقسمتي باشه .

 ميدونم زياد ميشه ولي مطمئن ام شما دوستاي خوبم تحملش رو داريد .

و اما قسمت اول :

فاطمه عزيز دوست خوبم از اينكه تو اولين پست بعد از مدت ها

 همه دوستام اونايي كه از اولين روزهاي ساخت وب بهم نظر دادن

تا اونايي كه تازگي ها وب منو ديدن خبر كردي ممنونم خيلي خيلي  اميدوارم جبران كنم فاطمه جونم

 

اما قسمت دوم :

براي دوست خوبم كارو 

اين رو دارم براي تو مينويسم كارو  براي تو . 

براي تويي كه فكر ميكني دنيا به اخر رسيده .

برا تو كه فكر ميكني هيجكي مثل تو نيست كه فكر ميكني هر چي بدبختي برا تو .

برا تويي كه خودتو حبس كردي تو يه چهار ديواري تنگ و تاريك

تمام زندگيت شده تنهايي شده . شده حسرت گدشته ها .

تو روحت رو تو گذشته هات جا گدشتي . تو گم شدي تو گذشته گذشته اي كه مرده .

خدا قدرت فراموشي رو برا همين وقتا گذاشته كارو جان .

ميدونم الان از دستم ناراحتي ولي قدري بيشتر فكر كن به خودت  به محيط زندگيت به خيلي چيزا .

هر كي ندونه تو خوب ميدوني كه من چي دارم ميكشم اگه بيشتر تو نباشه كمترم نيست .

كارو تو رو خدا يه كم بيشتر مراقب خودت باش .

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

قدم زدم

بعد از يه مسافرت يك ماه  كه برگشتم جنوب تو اين گرما يه ربع قبل افطار

از خونه زدم بيرون چند قدم كه از در جلو رفتم پشيمون شدم خواستم برگردم

ولي گفتم دلت رو بزن به دريا و برو .

تا حالا شده يه جاكه توش اصلا احساس ارامش نداري قدم بزني

يه جا كه احساس امنيت نكني توش  يه جا كه از خاكش بترسي

از خيابون هاش بدت بياد يه جا كه نتوني با در و ديوار و ساختمونهاي شهر تا كني

يه جا كه زمين و زمانش بهت دهن كجي ميكنن .

دارم يه تصميم جدي برا زندگيم ميگرم خيلي نياز به كمك دارم

ذعام كنيد خيلي خيلي مجتاجم خيلي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

سلام

سلام به دوستای خوب خودم اونایی که در نبودم سنگ تموم گذاشتن

بعد از یه وقفه طولانی باز مینویسم ....

کنکور رو دادم ولی...

بی خیال کنکور دم یه جورایی بی خیال تحصیل .

میدونم اشتباه ولی ادم وقتی رشته وشهر مرد علاقه اش رو نتونه برا تحصیلش انتخاب کنه دیگه جای

حرفی نمیمونه .

آغاز کردم که آغازی باشه برای کارو دوست خوبم .یه شروع نو و متفاوت یه شروعی که پایانی باشه بر

 گذشته هام .

در آخر هم خواهش میکنم اذیتم نکنید خواهش میکنم  تو رو خدا من شماها رو نمی شناسم .

 

         دنیا دنیای شگفتی های ابلهانه است

                                         وجدان را می فروشند

              تا در ازایش

بر بلندای جانشان به پرواز در آورند

                                       بادبادک حماقت را  

 بادبادکی که ترکشان می گوید

                    با نخستین بوسه های بادی ولگرد ..

 ملالی نیست

               بگذار این جماعت

                                 با خیال بادبادک به یغما رفته

                                            بیاویزند ایمان ناچیزشان را به نخی . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 8:23 قبل از ظهر  توسط خودم  |